|
تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست وین حیات عزیز و گرانبهاست لبخند چشم توست |
|
|
این احساس رو میشناسی که گاهی وقتا توی اوج شوق و لذت زیاد ، فرقی نمیکنه کجا توی یه مهمانی یا یه مجلس شادی یه دفعه انگار ترمز شادیت کشیده میشه و ساکت میشی و آروم میگیری!بعد مثه کسی که قلبش درد گرفته شادی و خنده مثه دود هوا میره و اینجاست که گریه میکنی و گریه میکنی و .........................................
پ . ن ۱: میدونم غیبتم طولانی بود اما خوب پیش میاد دیگه! پ.ن.۲: اصلا نمیدونم چه جوری قالب وبلاگم عوض شده بود واسه همین منم این قالبو انتخاب کردم خودم خیلی اینو دوست دارم دستش درد نکنه!
+
تاريخ شنبه 17 بهمن1388ساعت 0:20 قبل از ظهر نويسنده فهیمه
|
لحظه ی دیدار گذشت !
نه دیوانه ام ، مستم ! نه می لرزد دلم ، دستم !
پ.ن: خدا رو شکر ، فکر نمیکردم اینجوری باشم!
+
تاريخ جمعه 6 آذر1388ساعت 2:48 بعد از ظهر نويسنده فهیمه
|
آدما تمام میشن دیر و زود داره اما بالاخره تمام میشن تمام شدن بعضیا فقط به یه کلمه یا یه جمله بنده یه کسی یه حرفی میزنه و تو میدونی که همون لحظه برای تو تمام شد همون جا که نشستی تلاش میکنی فراموش کنی اون کلمه رو، اون جمله رو ولی خودت هم میدونی که تمام شده میدونی اینایی که شنیدی از اون حرفهایه که همیشه ته دل طرف مقابل پشت نقابش بوده اما یه بار بی احتیاطی کرده و گفته و همون یه بار برای تو که مخاطب اون کلمه ها بودی کافیه منم که خودم رو خوب می شناسم قسم و آیه و از دهنم در رفت و منظورم چیز دیگری بود بعدش هم فایده نداره درد اینطور تمام شدنا تمام شدن کسی که این جمله ها را گفته نیست مبارزه ی آدم با خودشه که حالا فراموش کنم یا نه ! که اصلا می توانم فراموش کنم یا نه ! که از همون لحظه که حرفا رو شنیدی می دونی که نه می تونی فراموش کنی و نه میشه که فراموش کنی !
و میشکنی ، خرد میشی بدون اینکه کسی صدایی بشنوه!
پ.ن: سپردمش به صاحبش اندازه ی تموم دنیا غصه دارم (یه حالی دارم که نگو یه حالی دارم که نپرس یه تیکه از روحم و من جایی گذاشتم که نپرس)!
+
تاريخ پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 9:41 بعد از ظهر نويسنده فهیمه
|
شب است و سکوت است و ماه است و من
فغان و غم و اشک و آه است و من شب و خلوت و بغض نشکفته ام شب و مثنوی های ناگفته ام شب و آخرین سوز مستانه ام شب و های های غریبانه ام
شب رو دوست دارم نه به خاطر اینکه وقت استراحته و نه به خاطر سکوتش و آرامشش به خاطر اینکه شب برام مقدسه و پر معنا. شب از دو حرف تشکیل شده اما هزاران راز نگفته رو تو دل خودش جا داده ولی هیچ کس هم از این اسرار خبر نداره! میتونه باهات حرف بزنه راهنمایت کنه و به مقصد برسونت اما باید بشناسیش که اگه نشناسیش باختی تا حالا بهش فکر کردیم؟ کم پیش میاد همیشه بیشتر آدما شب که میشه فقط میخوابن بدون اینکه حتی به شب ، شب بخیر بگن!همه ی غم و غصه هامون ماله شبه اما روز که میشه دیگه ثانیه ای هم بهش فکر نمیکنیم البته شاید بگیم وای خدا کی شب میشه که بخوابم!!!!!!!!!!
پ.ن:میدونم حالا میگین چرت گفتم اما به نظر خودم واقعیته!
+
تاريخ چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 2:23 قبل از ظهر نويسنده فهیمه
|
سحرا وقت دعا من به پر باری ابرم به سبک بالی باد
با خدا حرف میزنم با خدا که موجه نورش توی لحظه هام میاد! . . . میدنم که های های گریه هامو میشنوه میدونم که اشکامو میبینه صدای اذون میاددددددددددددددددددددددددددد!
خیلی دلم میخواد حرف بزنم اما انگار فایده نداره توجه ای نمیکنه ،نمیبینه (خدا رو نمیگم) من دارم عوض میشم تغییر میکنم اما اینم نمیبینه ! شاید واقعا هیچ تغییری در کار نیست ! اما آخه مگه میشه! یعنی توهم زدم! چیکار کنم خدا نذار این ماه مبارک تمام شه و من همین جور سرگردون و بی جواب بمونم! کمکم کن خدایا بگو که دیگه هیچ چی مثل سابق نیست ! فقط یه فرصت واسه ی جبران گذشته!
پ.ن: اهنگ اذان هایده خیلی به دل میشینه خدا رحمتش کنه.
+
تاريخ پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 4:0 بعد از ظهر نويسنده فهیمه
|
|
|